برف! برف!
من که تو را دارم چرا دلتنگ زمینم؟
ابر! ابر!
من که با تو می بارم چرا بی قرار خورشیدم؟
طوفان! طوفان!
من که طوفانم چرا بی تاب سکوت میان دو درختم ,
که دست هم را گرفته اند؟
پ.ن: زهره امروز این شعر را برایم خواند, پشت تلفن! حیف بود که فقط من آن را بشنوم...
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت
9:6 PM توسط نازنین برادران
|
صدای باران را میشنوی؟
ضرب انگشتانش روی شیشه...
کدام نوازنده با کدام ساز می تواند باران بنوازد؟! آن هم در یک روز ابری...
با زمزمه سکوت همراهی اش می کنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت
10:58 PM توسط نازنین برادران
|
" نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم , در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید , گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم , چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که ام , از کجا آمده ام , و چرا این قدر دل دل می زنم , مثل گنجشکی باران خورده؟! "
...
سگ ها در دوردست پارس می کردند و پیرمردی قوزی کنار جوی آبی , زیر یک درخت سرو , انگشت حیرت به دهان برده بود و زیر چشمی انتظار مرا می کشید تا گل نیلوفری بچینم و به او تعارف کنم.
این غم انگیز نیست؟ "
از کتاب پیکر فرهاد از شاهکارهای عباس معروفی
پ.ن: امروز خواندمش... کاش زودتر می خواندم!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت
10:54 PM توسط نازنین برادران
|