فکر می کنم همه این شاید ها ناشی از تاثیرات منفی نمایشگاه کتاب امسال است. کاش حوصله داشتم و آنچه در آن ده روز دیدم جزء به جزء می نوشتم. مطمئنم اگر این سردبیر فوق العاده نبود هرگز نمی توانستم لحظه ای از این ده روز را تحمل کنم. تمام انرژی ده روز نمایشگاه و پس از آن را مدیونش هستم...
دوست دارم خیلی زود دوباره بنویسم.
پ.ن: این یادداشت از حسین شیخ را بخوانید.
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
پ.ن۱: بازهم زهره... باز هم پشت تلفن...
پ.ن۲: خیلی حرفها بود که باید می زدم یا باید بزنم . یکی از دوستان خوبم گفت منفی ننویس! گفتم چشم... ولی حرفهایی که باید می زدم یا باید بزنم منفی بافی نیست... گوشه ای از واقعیت تلخ مطبوعات ایران خودمان است. شاید هم گوشه ای از واقعیت تلخ خود ایران است! به زودی می نویسم تمام حرفهایی را که باید می زدم یا باید بزنم! فعلا دل خوشی من همین شعرها شده است...
تا شاید دقیقه ای واقعیت های کشورم را نبینم.