تبليغاتX
میرحسین موسوی
چراغی زیر شیروانی <
واقعا نمی دونم به کجا داریم میریم یا دارم میرم... یه کم گیجم!

به همین خاطر خیلی وقته که نتونستم بنویسم... الان هم که دارم حتی به این وبلاگ نگاه می کنم می بینم که یه عبارت خیلی مسخره داره: به گزارش خبرنگار کتاب!

اول اینکه من علی رغم اینکه هنوز به این نکته افتخار می کنم که به طور تخصصی تو حوزه کتاب و رسانه کار می کنم و خواهم کرد باید بگم که دیگه خبرنگار کتاب نیستم و دوم اینکه این وبلاگ شده روزنوشت های من و البته شاید گاه نوشت ها... در صورتی که قبلا قرار بود وبلاگ تخصصی باشه... حالا یه جور دیگه شده و اگر هم که مطلب مربوطی نوشته بشه میشه گفت دغدغه های روزانه منه!

اصلا حوصله نوشتن ندارم ولی الان خوشحالم... خیلی خوشحال... گرچه زودگذره ولی امروز یه تجربه لذت بخش داشتم و اونم پرت شدن تو آب رودخونست!! البته به لطف دوستان!

خیلی تجربه خوبی بود و شاید واقعا تکرار ناپذیر چون واقعا غافلگیر شدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:33 PM توسط نازنین برادران |

اگر تو به خلیج نگاه کنی
موج همیشه هست
پشت ما دریاست
پرده را کنار بزن
که موج در پرده
خشک شود.

احمدرضا احمدی

 

پ.ن: اینو برای دوست خوبم ندا گذاشتم که این روزها همش داره به خلیج نگاه می کنه... که یادش رفته دریا هم هست و یادش رفته به قول یکی از بچه های قدیم آدمها آدم هستن دیگه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 2:42 PM توسط نازنین برادران |