<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چراغی زیر شیروانی</title>
<link>http://lighten.blogfa.com/</link>
<description>به گزارش خبرنگار کتاب...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 Dec 2009 19:49:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>خدا از ما نگيره اين لذت دراز كشيدن و كتاب خوندن كنار بخاري رو!</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 19:49:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی به خیابون انقلاب فکر میکنم...</title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>تا به حال به خیابون انقلاب فکر کردید؟ ازش بدتون میاد؟ بهش علاقه دارید؟ تو این خیابون خاطره دارید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا به حال فکر کردید چه اتفاقاتی ممکنه تو این خیابون براتون بیفته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- با انواع و اقسام انسانهای ذاتا عمله روبرو بشید.&lt;BR&gt;۲- کفشتون رو که تازه واکس زدید و احتمالا داره برق میزنه یا کتونی سفیدو تمیزتون رو لگد کنن... اونم درست زمانی که مثلا دارید به یک جلسه مهم یا دیدن یک دوست خاص میرید.&lt;BR&gt;۳- با یک انسان نسبتا محترم ولی کاملا بی دقت که یک کاسه آش رشته توی دستش داره برخورد کنید و لباستون (به خصوص اگه سفید یا مشکی باشه) به رنگ آش رشته دربیاد.&lt;BR&gt;۴- با کودکی برخورد کنید که مامانش داره واسه خودش جلو جلو میره و از قضا دست این کودک ملوس یک بستنی هم هست و بستنی رو مستقیم میزنه وسط لباستون.&lt;BR&gt;۵- با حمل کنندگان کتاب روبرو بشید(مخصوصا اگه گاری داشته باشن و از پشت سر شما به طرفتون حرکت کنن) و گاری پر از کتاب رو محکم به ساق پاتون بکوبن.&lt;BR&gt;۶- با رانندگان بی فرهنگی روبرو بشید که دقیقا سر پل پارک کردن به خصوص اگه رانندگان اتوبوس ها باشن.&lt;BR&gt;۷- کلمات ناسزا بسیار می شنوید.&lt;BR&gt;۸- اگر خودتون راننده باشید با رانندگان تاکسی که خیابان را ارث پدریشون میدونن و معلوم نیست از کجا گواهی نامه گرفتن روبرو میشید. و البته با عابران بسیار بی فرهنگی که هیچ وقت معنای چراغ عابر پیاده رو درک نکرده و نمی کنن.&lt;BR&gt;۹- با کسانی روبرو میشید که در این بحران آنفولانزای خوکی و هزار مرض واگیر دار دیگه آب دهانشون رو هرجا که میخوان پرتاب می کنن. &lt;BR&gt;۱۰- با دانشجویان درس خوانی که توی خیابون هم کتاب می خوانن و محکم به شما برخورد می کنن.&lt;BR&gt;۱۱- موتورسیکلت هایی که هیچ وقت فرق بین پیاده رو و خیابون رو درک نکردن.&lt;BR&gt;۱۲- آدمهایی که ماه هاست از اسپری و عطر و گاهی حتی صابون و شامپو استفاده نکردن.&lt;BR&gt;۱۳- کارت پخش کن هایی که سر هر کوچه چندتاشون رو می تونی پیدا کنی.&lt;BR&gt;۱۴- گداها و فال فروش های سریشی که تا پولشون رو نگیرن بی خیالت نمیشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خیلی چیزهای دیگه که شاید الان یادم نمیاد ولی همه اینها رو گفتم که بگم خیابون انقلاب با تمام بدیهاش که گاهی باعث میشه آدم ازش متنفر بشه یه چیزهایی داره که هیچ جای دیگه نمیشه پیداشون کرد. یه پنجاه تومانی بزرگ که همین جوری و شاید هم خیلی الکی آدم با دیدنش احساس خیلی خوبی پیدا می کنه... دانشجوهایی که هر ساعتی به خیابون انقلاب بری اونجا هستن... شیرینی فرانسه با شیرینی های دانمارکی داغ و خوشمزه... قهوه های فوق العاده و البته دونات هایی که به آدم چشمک می زنن... جایی که شاید چند نسل از اونجا خاطره دارن پاتوقشون بوده و همیشه از قهوه ها و شیرینی هاش تعریف کردن... لذت کتاب خریدن... نگاه کردن ویترین های کتاب فروشی ها... لوازم تحریری ها... آب میوه های تو خیابون ... تئاتر شهر... و بازهم خیلی چیزهای دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازهم اینها رو گفتم که بگم توی خیابون انقلاب با تمام خوبی ها و بدی هاش زندگی جریان داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: من نه قبلا دانشجوی دانشگاه تهران بودم و نه الان هستم... بنابراین تعصب خاصی ندارم و هیچ دلیل خاصی هم برای احساس خوبی که از دیدنش بهم دست میده ندارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 18:05:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>عشق بزرگترين و كثيف ترين دروغيه كه تا حالا بشر ساخته!</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 13:38:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من گیجم و خیس!</title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>واقعا نمی دونم به کجا داریم میریم یا دارم میرم... یه کم گیجم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین خاطر خیلی وقته که نتونستم بنویسم... الان هم که دارم حتی به این وبلاگ نگاه می کنم می بینم که یه عبارت خیلی مسخره داره: به گزارش خبرنگار کتاب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول اینکه من علی رغم اینکه هنوز به این نکته افتخار می کنم که به طور تخصصی تو حوزه کتاب و رسانه کار می کنم و خواهم کرد باید بگم که دیگه خبرنگار کتاب نیستم و دوم اینکه این وبلاگ شده روزنوشت های من و البته شاید گاه نوشت ها... در صورتی که قبلا قرار بود وبلاگ تخصصی باشه... حالا یه جور دیگه شده و اگر هم که مطلب مربوطی نوشته بشه میشه گفت دغدغه های روزانه منه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حوصله نوشتن ندارم ولی الان خوشحالم... خیلی خوشحال... گرچه زودگذره ولی امروز یه تجربه لذت بخش داشتم و اونم پرت شدن تو آب رودخونست!! البته به لطف دوستان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی تجربه خوبی بود و شاید واقعا تکرار ناپذیر چون واقعا غافلگیر شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 16:02:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر تو</title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>اگر تو به خلیج نگاه کنی&lt;BR&gt;موج همیشه هست&lt;BR&gt;پشت ما دریاست&lt;BR&gt;پرده را کنار بزن &lt;BR&gt;که موج در پرده&lt;BR&gt;خشک شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;احمدرضا احمدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن: اینو برای دوست خوبم ندا گذاشتم که این روزها همش داره به خلیج نگاه می کنه... که یادش رفته دریا هم هست و یادش رفته به قول یکی از بچه های قدیم آدمها آدم هستن دیگه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 11:12:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>مثل یک خواب آمد و رفت&lt;BR&gt;من خیس عرق بیدار شدم!</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 16:42:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه های سیاه</title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>«قصه ها خواهد ماند»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غصه ها خواهد ماند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصه این غصه ها.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من و تو قصه گویان گریان &lt;BR&gt;قصه غصه نبودن آنها را می گوییم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آنها نیز....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 18:57:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درس امروز</title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>بچه ها کلاس آواز&lt;BR&gt;دیگه تعطیله!&lt;BR&gt;دل استادش شکسته است&lt;BR&gt;پنجه هاش مرده و خسته است&lt;BR&gt;اون لباش ساکت و بسته است&lt;BR&gt;دیگه آواز نمی خونه&lt;BR&gt;دیگه شعر و شاعری رو&lt;BR&gt;مرهم زخمهای کهنه نمی دونه&lt;BR&gt;زور که نیستش نمی تونه&lt;BR&gt;نه که اون دلش نخواد&lt;BR&gt;نمیتونه, نمیتونه&lt;BR&gt;که دیگه آواز بخونه&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما امروز به شما درس میده&lt;BR&gt;نه که سازی بزنه یا که آواز بخونه&lt;BR&gt;درس امروزش ردیف نیست&lt;BR&gt;ابی و عارف و ویگن&lt;BR&gt;یا که تحریر ظریف نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درس امروزش هجاست&lt;BR&gt;هجای نونه&lt;BR&gt;حرف نون تو زبون شیرین فارسی&lt;BR&gt;ضامن جونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نون امروز کلاس یکمی فرق داره&lt;BR&gt;آخه این نون عزیز غرق در خونه&lt;BR&gt;تن زخمیش رو زمین افتاده و&lt;BR&gt;قد رعناش همه گلگونه&lt;BR&gt;اون چشاش به آسمونه&lt;BR&gt;همتون می شناسینش&lt;BR&gt;درس امروز كلاس ما&lt;BR&gt;نداست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نداي آقا سلطونه&lt;BR&gt;مامانش زهره خانومه&lt;BR&gt;باباشم علي آقاست&lt;BR&gt;داداشش محمده&lt;BR&gt;خواهرش هم كه هدي است&lt;BR&gt;همه چشماشون به راست&lt;BR&gt;گريه هاشون پا به جاست&lt;BR&gt;اما سختيش, دردسرهاش&lt;BR&gt;رو دوش آقا رضاست&lt;BR&gt;اون بهم گفت كه رضا براش باباست&lt;BR&gt;رضا جون دست مريزاد خسته نباشي&lt;BR&gt;همه كارهات بي صداست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره درس ما نداست&lt;BR&gt;كه سكوتشم صداست&lt;BR&gt;سايه اش اينجاست سايه اش اونجاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره درس ما نداست&lt;BR&gt;مثل اسمش يه صداست&lt;BR&gt;اين صدا تو گوش ماست&lt;BR&gt;نه كه امروز نه تا فردا تا قيامت بين ماست&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگه اونو نمي بينيم&lt;BR&gt;آخه اون پيش خداست&lt;BR&gt;ميون فرشته هاست&lt;BR&gt;يه صداست يه صداست&lt;BR&gt;آخه درس ما نداست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;حميد پناهي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن: استاد حميد پناهي استاد موسيقي زنده ياد ندا آقا سلطانه كه اين شعر و البته چند شعر ديگه هم براش سروده... مصاحبه استاد و شعر جديدش رو مي تونيد يك شنبه ۴ مرداد در روزنامه اعتماد بخونيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 15:07:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>میگن پلک آدم وقتی میپره یعنی یه خبر خوش میاد... ولی من میگم دو هفته است که پلکم داره میپره و دریغ از یه خبر خوب کوچولو حتی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد و من هیچی نمیگم و دلم می خواد به همین یه جمله امیدوار باشم... شاید نه به خاطر بلکه به یاد همه اونایی که نمی شناختمشون و دیگه نیستن که بشناسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 17:08:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lighten.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>دلم ماه رمضون می خواد... مثل قدیما... سفره های افطاری رنگی...&lt;br /&gt;دلم همون قدیما رو می خواد... اون بستنی فروشه که روبروش یه چرخ و فلک بود که من همیشه می ترسیدم سوارش شم... بستنی میخرید مامان برام و تا ته کوچه روشن روان... خونه مامان بزرگ می دویدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همون دامن سرمه ایه و بلوز سفیده که مامان بهم می گفت حواسم باشه که روش بستنی نریزم یا اون دامن اسکاتلندیه که مامان خودش دوخته بود و چه کیفی می کرد وقتی می پوشیدمش...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همون چهار پنج سالگیا.... همون وقتایی که شیره گل یاس باغچه مامان بزرگ رو می خوردم... از باغچه توت قرمز می چیدم... تو بغل عمو به سیب های روی درخت ماشاالله می گفتم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همون بیست سال پیش... همون وقتایی که همه بودن... غم نبود... نمی فهمیدم دنیا چیه... چه خوش می گذشت.... چه زود گذشت... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین چند سال پیش.... همین دوستایی که چندتاشون بیشتر دوست نموندن... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرااااااا؟!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 13:59:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lighten&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>lighten</dc:creator>
<guid>http://lighten.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
